أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى
13
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )
( 1 ) در خانهاى در پايين كوه صفا ، از آنجا بيرون آمدم و به طرف آن خانه رفتم ، در زدم گفتند كيست ؟ گفتم پسر خطاب ، آنها چون از دشمنى من با رسول خدا آگاه بودند و نمىدانستند كه اسلام آوردهام جرأت نمىكردند در را بگشايند صدائى شنيدم كه مىگفت در را برايش باز كنيد اگر خداوند متعال براى او ارادهء خير فرموده باشد راهنمائيش مىكند ، در را گشودند و در حالى كه دو نفر به بازوهاى من چسبيده بودند ، مرا بحضور پيامبر بردند ، فرمود آزادش بگذاريد ، آنگاه يقه و جلو سينهء پيراهنم را گرفت و بسوى خود كشيد و فرمود اى پسر خطاب اسلام بياور ، پروردگارا راهنمائيش فرما ، من شهادتين گفتم مسلمانان چنان بلند تكبير گفتند كه صداى ايشان در تمام درهء مكه شنيده شده بود و آنها در اختفا بودند . دلم نميخواست كه مردى از مسلمانان را ببينم كه زد و خورد مىكند و من تماشاچى باشم و سهمى در زد و خورد نداشته باشم ، بيرون آمدم و پيش دائى خود كه از اشراف مكه بود رفتم ، در زدم گفت كيست ؟ گفتم پسر خطاب ، بيرون آمد ، گفتم ميدانى كه من مسلمان شدهام ؟ گفت آيا اين كار را كردهاى ؟ گفتم آرى ، گفت اين كار را نكن و داخل خانه شد و در را روى من بست . با خود گفتم اين چيزى نيست ، بسراغ مردى ديگر از بزرگان قريش رفتم و صدايش زدم بيرون آمد آنچه به دائى خود گفته بودم به او هم گفتم او هم همان را گفت كه دائى گفته بود و درون خانهء خود رفت و در را بست ، گفتم اين هم چيزى نيست ، و من نمىتوانم شاهد زد و خورد مسلمانان باشم و در آن شركت نكنم . مردى به من گفت مثل اينكه دوست دارى مردم از اسلام تو آگاه شوند ؟ گفتم آرى . گفت هنگامى كه مردم در حجر اسماعيل جمع هستند پيش فلان كس برو و بطور پوشيده كه فقط خودت و او را بدانيد بگو مسلمان شدهام او سر را پوشيده نگه نميدارد و راز ترا آشكار خواهد ساخت ، من موقعى كه مردم در حجر اسماعيل جمع شده بودند پيش آن شخص آمدم و آهسته به او گفتم مسلمان شدهام ، گفت تو مسلمان شدهاى ؟ گفتم آرى ، او بصداى خيلى بلند بانگ برداشت كه پسر خطاب مسلمان شده است ، همهء مردمى كه آنجا جمع شده بودند به من حملهور